نخستین باری که داستان او را شنیده بود هرگز از یاد نمیبرد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس میکرد. دوست داشت بیشتر دربارهی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچکس میل نداشت دربارهی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که با ریشسفیدها مینشست و سر صحبت را دربارهی او باز میکرد یا سعی میکرد به شیوهی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه میشد که آنها تمایلی به صحبت کردن دربارهی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده میکشانند. توی چشمهایشان که زل میزد ترس و وحشت بخصوصی را میدید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. یا حالت چشمهایشان طوری بود که انگار به خاطرهی دور و ترسناکی خیره شدهاند. همهی اینچیزها به جای اینکه ذرهیی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه میکرد. شبها همینطور که توی تخت غلت میزد هیکل سیاه و ردای بلند او به چشمش میآمد و صدای ماغ گوزنها و گاوها از توی گوشهایش میگذشتند. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس میکرد و همینطور که پایش را بر چوبهای خشک و علفها میگذاشت به دنبال گوزن مادهیی توی سیاهیها سر تفنگش را میچرخاند. بعد از ترس چشمهایش را باز میکرد و سعی میکرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند. رویهمرفته اوضاع درهمی داشت و حالا هم که هوای عاشقی به مشاممش خورده بود، بیش از پیش خودش را تنها و بیکس احساس میکرد. نه کسی را داشت که دربارهی دختر مورد علاقهش با او صحبت بکند، نه میدانست باید چطور پا پیش بگذارد و زندهگی جدیدی را شروع کند. تنها چیزی که او را آرام میکرد و برای اوضاع درهم او نوعی تسلیت به حساب میآمد داستانها و افسانههای مختلف درباره «سیاگالش» بود. پیش خودش حساب کرده بود که شاید بتواند با دیدن سیاگالش اوضاع زندهگییش را سر و سامان ببخشد و با کمک جادویی که از او میگیرد نان و نوایی به هم بزند و زندهگی جدیدی بسازد. شاید میتوانست بخت و اقبال خفتهی خود را بیدار کند و سعادت و خوشبختی برای مدتی هم که شده به او روی خوش نشان دهد. |